اوایل بهار بود که تصمیم گرفتیم بریم دشت دریاسر.
هنوز تو راه بودم که با خودم فکر میکردم: “خب، یه دشتِ دیگه، کلی گل و سبزه، چیزی که تو عکسا دیدیم!” ولی وقتی از ماشین پیاده شدم، دنیای دیگهای بود دشت دریاسر!
انگار یه لحظه فراموش کردم کجایم. همه چیز سبز بود، اما نه یه سبز معمولی. یه جورایی سبزِ درخشان، انگار زمین زیر پام داره نفس میکشه. دورتادورم رو کوههای جنگلی پوشونده بودن، مثل یه قلعه طبیعی که این دشت رو از بقیه دنیا قایم کرده.
یه رودخونه کوچیک با صدای شرشر از وسط دشت رد میشد و هوایش so خنک و پُر از بوی علفهای تازه بود. یه دفعه چشمم افتاد به اون گلهای زرد رنگی که تو بعضی از عکسا دیده بودم؛ بهش میگن “لالهٔ واژگون”. واقعاً هم سرشون پایینه، انگار خجالت میکشند! یه کم که دورتر رو نگاه کردم، دیدم یه عالمه از این گلها، مثل چراغهای کوچیک زردرنگ، همهجا پخش شدن.
بالاتر که رفتم، منظره واضحتر شد. دشت مثل یه فرش سبز و زرد پهن شده بود و از اون بالا، رودخونه مثل یه نوار نقرهای میدرخشید. هوای خنک و نسیم ملایم باعث میشد همه خستگی راه توی بدنم آب بشه. اونجا نشستم و فقط گوش کردم؛ سکوت نبود، ولی صداها آرومبخش بودن: صدای آب، باد، پرندهها… .
یه حس عجیبی داشتم. انگار وارد یه تابلوی نقاشی شده بودم که زنده بود. نه تنها با چشام، بلکه با تمام وجودم داشتم این زیبایی رو حس میکردم. مطمئنم هرکس یه بار اینجا بیاد، این منظره رو تا همیشه تو ذهنش نگه میداره.
یادمه اون روز، وقتی از پیچ جاده جنگلی رد شدیم و رسیدم به دشت، دهنم باز موند! یعنی چی اینهمه زیبایی؟! انگار یه فرش سبز مخملی رو با دست بافته بودن و وسط آسمون آویزون کرده بودن. دور تا دور دشت، جنگلهای قدبلند هیرکانی مثل پدرایی دلسوز، این فرش سبز رو قاب گرفته بودن.
هواش که دیگه نگم! نفسهاتون رو راحت راحت میکشیدین. بوی علفای تازه و رطوبت زمین، عطر زندگی رو تو مغزت میریخت. یه رودخونه کوچیک با صدای قشنگش از وسط دشت رد میشد. میرفتی کنارش، پاهات رو میزدی تو آب و اینقدر سرد بود که existenceت رو احساس میکردی!
بهترین لحظه!
راستش رو بخواین، قشنگترین صحنه، اون لالههای واژگون بودن. کلی گلای زردرنگ که سرشون رو پایین گرفتن. بهشون میگفتن “اشک مریم”! واقعاً هم انگار اشک شوق ریخته بودن برای رسیدن بهار. توی باد آروم دریاسر، این گلها یه رقص دلنشین راه انداخته بودن.
یه جای دشت دریاسر واسم چادر زدم. غروب که شد، آسمون شبیه به تابلوی نقاشی شد که با رنگهای نارنجی، صورتی و بنفش رنگ آمیزی شده بود. شبم که ستارهها اومدن، انگار دشت رو با چراغای ریز قنوت تزئین کرده بودن. از بس ستاره واضح بود، احساس میکردی دستت میرسه و میتونی بگیردشون.
حرف آخر:
اگه یه روز حس کردی خستهای، دنبال یه نفس عمیق و یه آغوش سبز میگردی، بدو برو دریاسر. اینجا نه موبایل آنتن میده، نه هیاهوی شهر میرسه. فقط صدای طبیعته که داره با دلت حرف میزنه.
یادت باشه، ما مهمون طبیعتیم. وقتی میری، فقط رد پات رو بذار و فقط عکسهات رو بیار.
با احترام