دشت لار؛ بهشت گمشده تو دامن دماوند

دشت لار؛ بهشت گمشده تو دامن دماوند

اولین برخورد من با دشت لار

 

یادمه اولین باری که پامو گذاشتم توی دشت لار، انگار وارد یه دنیای دیگه شدم! هواش اونقدر تمیز بود که احساس می‌کردم دارم با هر نفس، زندگی رو وارد ریه‌هام می‌کنم. دورتادور رو که نگاه می‌کردی، قله دماوند مثل یه غول مهربون نگهبانی می‌داد به این دشت سبز و قشنگ.

راستش رو بخوای، من فکر می‌کردم دشت لار فقط همون شقایق‌های قرمزه که تو عکسا دیدیم. ولی وقتی رفتم، فهمیدم اینجا یه دنیای کامل هست! از اون شقایق‌های قرمز گرفته تا رودخونه‌های پرآب، از عشایری که با گله‌هاشون اونجان تا پرنده‌هایی که تو آسمون پرواز می‌کنن.

چطوری برسم به دشت لار؟

من از تهران رفتم و دو مسیر رو امتحان کردم:

مسیر اول (راحت‌تر):
از تهران که بیرون زدی، برو جاده هراز. بعد از رد کردن آبعلی، می‌رسی به پلور. از پلور که گذشتی، یه راه فرعی می‌رسی به سمت سد لار. این مسیر رو با یه ماشین سواری معمولی هم می‌تونی بری. کل مسیر حدود ۱۲۰ کیلومتره و تقریباً ۲ ساعت طول می‌کشه.

مسیر دوم (ماجراجویانه‌تر):
این مسیر از لواسانات می‌گذره. باید بری سمت لواسان، بعد از اونجا به روستای ایرا و در نهایت به پاسگاه گوخانه برسی. این راه رو فقط با ماشین دو دیفرانسیل پیشنهاد می‌کنم چون بعضی قسمت‌هاش خاکی و صعب‌العبوره.

نکته مهم اینه که یادت نره که برای ورود به دشت لار حتماً باید از محیط‌ زیست مجوز بگیری. ما اول رفتیم اداره محیط‌زیست دماوند و بعد با مجوز وارد شدیم.

بهترین زمان برای رفتن 

بهار (اردیبهشت – خرداد):
اگر می‌خوای اون فرش قرمز شقایق‌ها رو ببینی، حتماً تو بهار برو. من اواخر اردیبهشت رفته بودم و واقعاً نفس‌گیر بود. هوا هم عالی بود، نه گرم می‌شد نه سرد.

تابستان (تیر – مرداد):
برای فرار از گرمای تهران عالیه. هوا خنکه و می‌تونی شب رو هم اونجا بمونی و کمپ بزنی.

پاییز و زمستان:
این دو فصل رو برای مردم عادی پیشنهاد نمی‌کنم. پاییز بارون زیاد می‌اد و زمستان هم برف و سرمای شدید داره.

جاهای دیدنی اش که باید حتما ببینی!

شقایق‌های دشت لار:
تصورش رو بکن، یه دشت بزرگ که توش فقط گل‌های شقایق قرمز روییده! من که وقتی اولین بار دیدم، تا نیم ساعت فقط عکس می‌گرفتم. بهترین زمان برای دیدن شقایق‌ها از ۱۵ اردیبهشت تا ۱۵ خرداده.

دریاچه سد لار:
آبش اونقدر زلاله که انعکاس قله دماوند توش کاملاً مشخصه. ما کنار دریاچه پیک نیک کردیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم. اگر دوست داری، می‌تونی قایق سواری هم بکنی.

آبشار سفیدآب:
برای رسیدن به این آبشار باید یه پیاده‌روی تقریباً ۱ ساعته رو انجام بدی. اما ارزشش رو داره! ارتفاع آبشار واقعاً زیاده و صدای شرشر آبش واقعاً آرامش‌بخشه.

زندگی عشایر:
تو مسیر ما به چندتا خانواده عشایر برخوردیم. خیلی خونگرم بودن و ما رو به چادرشون دعوت کردن. حتی بهمون دوغ محلی هم تعارف کردن. اگر رفتید، حتماً با این مردم خوب صحبت کنید.

کجا بمونیم؟

 

اسکان:
ما خودمون چادر زدیم. اما اگر کمپینگ دوست نداری، می‌تونی تو هتل‌های دماوند یا آمل بمونی که حدود ۱-۲ ساعت با دشت لار فاصله دارن.

خوراک:
یادت نره غذا و آب کافی با خودت ببری. اونجا هیچ رستوران یا فروشگاهی نیست. فقط تو پاسگاه محیط‌بانی یه فروشگاه کوچیکه که چیزای محدودی داره.

تفریحات:

  • پیاده‌روی توی دشت

  • عکاسی از طبیعت

  • تماشای پرنده‌ها

  • استراحت کنار دریاچه

  • صحبت با عشایر محلی

اینارو حتما قبل از رفتن بدون! “نکات مهم”

وسایل ضروری:

  • آب آشامیدنی (روزی حداقل ۳ لیتر برای هر نفر)

  • کرم ضد آفتاب و کلاه

  • کیسه زباله

  • جعبه کمک‌های اولیه

  • لباس گرم (حتی تو تابستون)

هشدارهای مهم:

  •  آشغال نریز! این منطقه حفاظت شده‌ست

  • به گل‌ها و گیاهان دست نزن

  • از حیوانات وحشی فاصله بگیر

  • آتش روشن نکن

  • به حریم عشایر احترام بذار!

سوالایی که احتمالا برات پیش میاد

سوال: میشه با ماشین شخصی رفت توی دشت؟
پاسخ: نه دوست من! ماشین رو باید تو پارکینگ بذاری و پیاده بری توی دشت.

سوال: آنتن دهی موبایل چطوره؟
پاسخ: آنتن ضعیفه. فقط تو بعضی نقطه‌ها آنتن داری.

سوال: میشه شب موند؟
پاسخ: آره، اما فقط با مجوز و توی مناطق مشخص شده.

سوال: خطر حیوانات وحشی وجود داره؟
پاسخ: بله، ممکنه خرس یا پلنگ ببینی. اما اگر اصول رو رعایت کنی، خطری نداره.


حرف آخر من با تو:
دشت لار رو باید تجربه کنی تا باورت بشه! اونقدر قشنگه که آدم فکر می‌کنه تو یه فیلم سینمایی هست. اما یادت نره که ما مهمون این طبیعتیم. پس مراقبش باشیم که برای بچه‌هامون هم باقی بمونه.

طبیعت

طبیعت

همون جایی که می‌تونه ذهن تورو از هرچیزی رها کنه، مثل صدای یه رودخونه که از دل کوهای بلند جریان پیاده کرده ، یا جنگلی که از لابه لای درختاش نور رد شده و خورده به مورچه های روی زمین ، عجب جای بکری ، صدای پرنده ها که به دور از انسانها خوشحال پرواز می‌کنن، طبیعت همون جایی که انسان نتونسته با دخالت‌های مکرر اونو تغییر بده یا نابودش کنه، همون جایی که می‌تونه گاهی خیلی آرامش بخش و گاهی خیلی خطرناک باشه، هرجایی می‌تونه طبیعت باشه حتی بیابون هرجایی که انسان نتونسته باشه خرابش کنه، دریا ، جنگل ، برکه، همه این زیبایی ها میتونن طبیعت باشن ، درختایی که تو بهار و تابستون لباس سبز پوشیدن و نسیم که برگاشون میخوره انگار دارن آروم برات کف میزنن، تو پاییز و زمستون با استقامت جلو باد و طوفان میمونن تا ازت محافظت کنن، راستش بدن ماهم از خاکیه که همین طبیعت ازش شکل گرفته، شاید ماهم نیمی از این طبیعت هستیم و خودمون ازش خبر نداریم ،طبیعت همون جاییکه  هیچ صدای گوش خراشی اذیتت نمیکنه، قشنگترین صدایی که می‌شنوی صدای پرندهاست چقدر بودن تو این نعمت بزرگ خوبه وقتی که باهاش ارتباط برقرار میکنی تازه متوجه میشی که چقدر از درون رها شدی و خودت خبر نداری میدونی طبیعت تو هر چهار فصل سال قشنکه فرقی نمیکنه هر فصلی که تو انتخاب کنی اون فضا برات شگفت انگیز میشه و هربار یه جوری محوش میشی گاهی با میوه‌هایی که شاید هیچوقت نتونستی ببینی و فقط این طبیعته که می‌تونه بهت هدیه بدتش ، و تو هربار پیش خودت میگی چیه طبیعت که منو تا این حد خوشحال می‌کنه درختی که بهش تکیه میدم، جوی آبی که پاهامو توش میزارم و چمنی که روش میشینم انگار انرژی خاصی رو دریافت میکنم ، این همون حال خوبه که طبیعت به انسان هدیه میده.

 

میگم…

“رفتم توی دل جنگل که انگار رفتم توی دل خودم… هواش سرد بود ولی نسیمش نوازشگر بود. درختا قد کشیده بودن بالا، مثل راهبایی که تو سکوت عبادت می‌کنن. نور آفتاب لابه‌لای شاخه‌ها می‌رقصید و روی زمین نقش می‌بست.

پایم روی فرش نرم برگ‌های خشک صدا می‌کرد – تنها صدایی که تو این سکوت مقدس می‌پیچید. بوی خاک تازه و رطوبت و علف رو حس می‌کردم، بوی زندگیِ خالص.

کنار رودخونه نشستم و تو آب زلال نگاه کردم. ماهی‌های کوچیک مثل نقره تو آب شنا می‌کردن. صدای آب آوازی بود که هزاران ساله ادامه داشت… انگار دارم به قلب زمین گوش می‌دم.

توی اون سکوت، فهمیدم که دارم با چیزی بزرگتر از خودم گفت‌وگو می‌کنم. درختا نه‌تنها با باد، که با روح زمین حرف می‌زدن. پرنده‌ها نه‌تنها آواز، که دعا می‌خوندن.

سفر به طبیعت مثل بازگشت به خونه‌ست – خونه‌ای که یادمون رفته کی‌سیم. تو جنگل وقت می‌کنی تا دوباره با اصلت آشنا شی… با آرامشی که تو هیچ شهر و ساختمونی پیدا نمی‌شی.

اینجا همه چیز درس میده: درختان درس صبر، رودخانه درس جاری بودن، کوه‌ها درس استواری… و سکوت، درس شنیدن.

پیشنهاد می‌کنم یه روز بری توی طبیعت، تنها. بشینی و فقط گوش بدی. می‌بینی چطور دلت باز می‌شه مثل غنچه‌ای که بهار رو حس می‌کنه. این سفر، سفر به درون خودته بیشتر از سفر به یه جای تازه…”

دشت دریاسر

دشت دریاسر

اوایل بهار بود که تصمیم گرفتیم بریم دشت دریاسر.

هنوز تو راه بودم که با خودم فکر می‌کردم: “خب، یه دشتِ دیگه، کلی گل و سبزه، چیزی که تو عکسا دیدیم!” ولی وقتی از ماشین پیاده شدم، دنیای دیگه‌ای بود دشت دریاسر!

انگار یه لحظه فراموش کردم کجایم. همه چیز سبز بود، اما نه یه سبز معمولی. یه جورایی سبزِ درخشان، انگار زمین زیر پام داره نفس می‌کشه. دورتادورم رو کوه‌های جنگلی پوشونده بودن، مثل یه قلعه طبیعی که این دشت رو از بقیه دنیا قایم کرده.

یه رودخونه کوچیک با صدای شرشر از وسط دشت رد می‌شد و هوایش so خنک و پُر از بوی علف‌های تازه بود. یه دفعه چشمم افتاد به اون گل‌های زرد رنگی که تو بعضی از عکسا دیده بودم؛ بهش می‌گن “لالهٔ واژگون”. واقعاً هم سرشون پایینه، انگار خجالت می‌کشند! یه کم که دورتر رو نگاه کردم، دیدم یه عالمه از این گل‌ها، مثل چراغ‌های کوچیک زردرنگ، همه‌جا پخش شدن.

بالاتر که رفتم، منظره واضح‌تر شد. دشت مثل یه فرش سبز و زرد پهن شده بود و از اون بالا، رودخونه مثل یه نوار نقره‌ای می‌درخشید. هوای خنک و نسیم ملایم باعث می‌شد همه خستگی راه توی بدنم آب بشه. اونجا نشستم و فقط گوش کردم؛ سکوت نبود، ولی صداها آروم‌بخش بودن: صدای آب، باد، پرنده‌ها… .

یه حس عجیبی داشتم. انگار وارد یه تابلوی نقاشی شده بودم که زنده بود. نه تنها با چشام، بلکه با تمام وجودم داشتم این زیبایی رو حس می‌کردم. مطمئنم هرکس یه بار اینجا بیاد، این منظره رو تا همیشه تو ذهنش نگه می‌داره.

یادمه اون روز، وقتی از پیچ جاده جنگلی رد شدیم و رسیدم به دشت، دهنم باز موند! یعنی چی اینهمه زیبایی؟! انگار یه فرش سبز مخملی رو با دست بافته بودن و وسط آسمون آویزون کرده بودن. دور تا دور دشت، جنگل‌های قدبلند هیرکانی مثل پدرایی دلسوز، این فرش سبز رو قاب گرفته بودن.

هواش که دیگه نگم! نفس‌هاتون رو راحت راحت می‌کشیدین. بوی علفای تازه و رطوبت زمین، عطر زندگی رو تو مغزت می‌ریخت. یه رودخونه کوچیک با صدای قشنگش از وسط دشت رد می‌شد. می‌رفتی کنارش، پاهات رو می‌زدی تو آب و اینقدر سرد بود که existenceت رو احساس می‌کردی!

بهترین لحظه!

راستش رو بخواین، قشنگ‌ترین صحنه، اون لاله‌های واژگون بودن. کلی گلای زردرنگ که سرشون رو پایین گرفتن. بهشون می‌گفتن “اشک مریم”! واقعاً هم انگار اشک شوق ریخته بودن برای رسیدن بهار. توی باد آروم دریاسر، این گل‌ها یه رقص دلنشین راه انداخته بودن.

یه جای دشت دریاسر واسم چادر زدم. غروب که شد، آسمون شبیه به تابلوی نقاشی شد که با رنگ‌های نارنجی، صورتی و بنفش رنگ آمیزی شده بود. شبم که ستاره‌ها اومدن، انگار دشت رو با چراغای ریز قنوت تزئین کرده بودن. از بس ستاره واضح بود، احساس می‌کردی دستت می‌رسه و می‌تونی بگیردشون.

حرف آخر:

اگه یه روز حس کردی خسته‌ای، دنبال یه نفس عمیق و یه آغوش سبز می‌گردی، بدو برو دریاسر. اینجا نه موبایل آنتن میده، نه هیاهوی شهر می‌رسه. فقط صدای طبیعته که داره با دلت حرف می‌زنه.

یادت باشه، ما مهمون طبیعتیم. وقتی می‌ری، فقط رد پات رو بذار و فقط عکس‌هات رو بیار.

با احترام

شیما احمدی